تبليغاتX
ღ☆ஜஜ♥*•.دختری از شهرک عشقღ☆♥*•.ஜஜ

ღ☆ஜஜ♥*•.دختری از شهرک عشقღ☆♥*•.ஜஜ

قبل از سحر همیشه هوا تاریک است...اما هیچ گاه نشده خورشید طلوع نکند...پس به سحر اعتماد کن

 
 

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرا
ر
 
 شده ، فقط براي
 
اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد
 
 در آينده چه کاره
 
بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني
 
اينکه چه کسي باعث
 
شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان
 
 هايي هستند که
 
هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه
 
 شده كه بطور مثال
 
ميتوان اين رشته ها را نامبرد:

از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم
 
 ولي پدرم مي گويد الان
 
ام وي ام ( منظور همان MBA است) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي
 
 پول دارد. 

از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي
 
 پدرم دوست ندارد
 
مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...

ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم
 
 فاحشه بشوم " 

شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
 
 " خوب نمي دانم که
 
فاحشه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل
 
خوبي است . خانم
 
همسايه ما فاحشه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم ميخواست مثل
 
 مادرم پرستار بشوم .
 
پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم
 
پشيمان شدم . شايد اگر
 
مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن
 
 هايش لاک دارند و
 
هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است .
 
 مامان خانم همسايه
 
را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک
 
 بار که از مدرسه بر
 
مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته .
 
 باباي من ساختمان
 
مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان
 
شبيه مهندس هاي
 
ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم .
 
 بابا يکي زد در
 
گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد
 
 تو و در را بست . ...
 
من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي
 
 هستند . مامان
 
هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها
 
 هميشه به خانم همسايه
 
احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش
 
 مي کنند ، شايد
 
حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي
 
 مي کنند . خانم
 
همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند .
 
همه شان مرد
 
هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد .
 
 بعضي هايشان چند بار
 
مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را
 
 آخر شب ها تو خانه
 
اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد
 
گرفتند. من پشت در بودم
 
که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ،
 
 بهش گفتم امروز تولد
 
خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه
 
بشوم چون بابا تولد مامان
 
را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود
 
 زود ماشين هايش
 
را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند
 
دنبالش . اين ور و آن ور
 
مي برند . 

من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل
 
 کار مامان با کار من
 
هم مخالفت نکند"

 

*************************

خانه ی دوست کجاست؟(سوال)

 

در فلق بود که پرسید سوار،

                              آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت ،

                             به تاریکی شن ها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است.

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ ،

                              سر به در می آورد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

و در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور،

و از او می پرسی:

خانه ی دوست کجاست؟

****************

                                         خانه دوست کجاست؟؟(پاسخ)

 

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پردوست

کنج دیوارش دوستانم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر وصفامان گردد

یک سبد بوی گل یاس به ما هدیه دهد

شرط وارد گشتن شستشوی دلهاس

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاس

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار

خانه دوستی ما اینجاس

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست؟؟؟


 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت11:33توسط هیچکس | |

 

                        

 الو … الو… سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه

 کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش

 غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما…

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را

بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم

 بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست

نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت

دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار

 داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

 نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

 سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود

خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته

 های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو

 کوچک است …

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

 

 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت
  

 

پ.ن:

۱۵/۷/۸۸        

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت23:26توسط هیچکس | |

 

 

 

 

 بهانه ای برای دیدار دوباره ات میخواهم.

نه ! برای دیدار صد باره ات میخواهم.

حتی بهانه نیز برای با تو بودن تنگ است.

هیچ بهانه ی تازه ای نمی یابم.

باید کاری کرد،من نگاهت را میخواهم.

آن نگاهی که مرا عاشق کرد را میخواهم.

دلم تنگ است...

برای نگاهت تنگ است.

برای آن چشمان دلربایت تنگ است.

برای آن قلب پاک و زلالت تنگ است.

چرا بهانه؟

دلم برای با تو بودن تنگ است.

باید کاری کرد،من تو را میخواهم.

 

 قاصدک دنیا غروب آرزوهاست....

 

 

زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه به اين

فکرکن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره

 

 

پاییز هم از راه رسید

و من بیستمین بهار زندگی ام را به میز بانی پاییز خواهم بخشید

.....

غم ها را به همراه برگ هایت خزان کن

و شادی ها را از نو جوانه بزن

.....

 

 

 گاهي كه دلم...
           
 به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد...
            چشمهايم را فراموش مي كنم...
            اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
            من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...
            مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
            و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
            و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
            با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...
            از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
            و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
            و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...
            از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...
            من هنــوز تورا دارم....

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت1:11توسط هیچکس | |

 

 Birthday PartyBirthday Party

ClapCheerleaderBalloons

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتولدت مبارک زندگیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای فرشته ی نازل شده بر چشمانمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای شـــــــقـایــــق زنـــــدگــــی امتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                             تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای تـنـهـا سـتـاره ی آسـمـان قـلبمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای زیـبا ترین زیبایی های محبتتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای بـهــانـه ی خـواب شـب هـایمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

           تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای تـنــها نـیــاز زنــده بــودنــــمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای آغـــــــاز روز بـــــودنــــــمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

            تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comای نــیـــمــــه ی پـــنهان وجودمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو تـــو ای مــعــشــوقــه ی مـــنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتو را با تمام وجود دوست دارم و می پرستمت ، تولدت مبارررررکتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

تولد توآغازيست براي يه دنيا مهرباني

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيبائيهاي زندگي بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

امروز روز توست  

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر گيتي تواند چون تويي را بیاورد ؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم : بهترينم تولدت مبارک...! وعشقم تقديم تو باد

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comگـل نـازمـهـربـون ،تـولـدت مبـــــارک بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
عسل شیرین زبون ،تولـدت مبــــارک
  گـل گلدون مـنی خـوب مـیـدونـــــی

 آره پــاره تـنـی خــوب مـیـدونـــــــی


                                          بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com  تــو روز تــولــــدت چــه نـــاز شـدی
                                                 مثل شـب بـو مـثـل سـروناز شـدی
                                                      دوست دارم که این شب رویایی رو
                                                          واســه تـو جـشـن مفـصـل بـگـیـرم


بـه همـه مـهمـونـامـون بــگـم بـیـانبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 تــو رو روی دسـتـهــا بــالابــگـیــرن
هـدیـه تـــولـــــدت یه گـل مــیــدم
   نـه ،خودت گلی بگوپس چی بدم؟  


                                  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com          آخـه هـر چـی کـه بـدم بـی دوومه
                                                 دو سـه روز بـیـشـتـر برات نمیمونه
                                                      قـلبـمـو بـدم کـه هـر روز مـیـتپه ؟!
                                                            واسـه دیـدنـت تـوی تــاب و تـبـه !


 قـلـب مـن گرچه تو سینـه ی مـنـهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
      ولــی دائــم واسـه ی تــو مـیـزنــه
         کـاش مـیـشد وقـتـی بـدنیا اومدی
 وقـتـی کـه بـی نـشونو نام اومدی


                                      بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com      کاشکی وقتی اومدی پیشت بودم
                                                                    اولـیـن نـفـر تـو دیـده هـات بودم                                                                               هـنـوزم دیـرنـشـده پــا بـه پــاتــــم
                                                          تــوی غـصـه تـوی شـادی بـاهـاتـم


زنـدگـیـمـو بـا تـو رنـگـیـن مـیـکـنـمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بین گلها تو رو دست چیـن مـیکنـم

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 ClapCheerleaderBalloons

از سفر آمده بود

با کتابی که پر از خاطره بود

و نگاهی که مرا مدت ها

منتظر ساخته بود...او می گفت:

زندگی سبز ترین حادثه است

و سفر سبزترش می سازد

از سفر که آمد سبز بود

سبز.......

سبزترین حادثه ی زندگی ام

 

 

 

پ.ن:

وقتی یه مسافر که همه ی زندگیته میاد خونتون

یک هفته با تمام وجود در کنارش زندگی رو احساس میکنی

بیشتر از قبل حسش میکنی وبیشتر میفهمی دیگه بدون اون

نمیتونی زندگی کنی

جدایی ازش چقدر سخته

دوریش برات عذابه

دوست دارم

بیشتر از دیروزها و کمتر از فردا ها

... 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت12:41توسط هیچکس | |

 

 

    

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار


و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند


اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود


مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند


می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند


ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .


در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار


سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد


پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد


برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب


***


از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه


***


مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد


***


تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .


***


روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس


***


ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید


***


نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .


***


مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف


***


روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق


***


شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود


***


برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود


***


بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره


***


خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .


***


انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن


***


بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود


***


پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .


***


صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد

و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….


….
***


آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت23:55توسط هیچکس | |

 

 
 
 
 

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . " 

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سویی به خاطر گفتنداين جمله سرزنشم کرد واز سوی ديگر از اينکه همسرم اينقدر کم ظرفيت است مرا تحقيرنمود . او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسيار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصيت وجاافتاده ای مثل من نبايد فردی چنين کم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم که برای آخرين بار عشق زندگيم را امتحان کرده ام .اينباردر اين امتحان شکست خورده بودم .

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حميد نديدم . روز بعد به شرکت حميد رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهميدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بيرون کشيده و حسابش را بسته است .

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهميدم که حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثری از حميد پيدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ کس ا زاو سراغی نداشت واين برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حميد شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهميدن اينکه ديگر حميد به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای هميشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام اميد هایم مبدل به یاس شد و فهميدم که اينبار بزرگترين خطای زندگيم را مرتکب شده ام .

دو ماه بعد وکيل حميد نامه ای به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکيل او در اين امر اختيار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکيلش دريافت کنم . حميد نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پيدا می کند که به عشقش توهين کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حميد ! "

وکيل حميد را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حميد ویا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حميد قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد .

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هيچ اثری از حميد پيدا نکرده بودم. شبها بی اختيار خواب حميد و بچه ها را می ديدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان بايد آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع کند و اميدوار و مصمم در کمترين زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "

شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حميد را قبول نکردم و به وکيلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسری اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ريخت . تعجب می کردم که او اينقدر زياد برای من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسين می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم .

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اينبار با احترام و بزرگی از او ياد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامين مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اينکه حميد توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پيدا کند حتی پول به ايران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقير نگاه کنند . پسر عمو برای اينکه قدری از محبوبيت حميد در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذيرم . اينکه توانستی چند سال با اين مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده اين است که شايسته زندگی بامن نيستی ! "

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اينکه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پيدا می‌شود. اگر یک بار ديگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که ديگر اثری از گرمای وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبی داشتم . اولين بار بود که در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولين بار احساس کردم که در حق حميد وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوريدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گريستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حميد نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هايم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برايش نوشتم که لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکيل حميد پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حميد و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم. ده روز از اعتصاب غذايم گذشت. ضعف شديدی بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حميد و بچه‌ها چشم به در دوختم. بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بيمارستان بستری کردند . اما از بيمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصيه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيایم. دکتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکيل حميد از سوی او نامه ای آورد به اين مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ايده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در اين امتحان شکست خواهی خورد و اين بار جان خود را روی اين خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نيامدم وبه اعتصاب غذايم ادامه دادم . به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با اين تفاوت که اينبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبی ديدم . خواب ديدم حميد و بچه‌ها در يک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بيدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پيشانی ام کشيده می شد وموهايم را نوازش می داد بی اختيار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حميد کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب می ريخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را ديدم که کنارم روی تخت دراز کشيده اند و خوابيده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حميد لبخندی زد و گفت: "اينبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت13:10توسط هیچکس | |

 

 

الف)خوش رفتار و در باطن میانه رو و ملاحظه کار و خونگرم است و با همه کس زود دوست

می شود . پیراهن سیاه برای او نامبارک است .هر چه را طلب کند زود بیابد و بیماری او

همیشه در باد قولنج گردن و پهلو است .

ب ) زیبا و با محبت و رفیق باز و مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند

ت ) خوش چهره و خوش اخلاق ، کم خواب و هرگاه مرتکب گناه می شود سریع توبه می کند

و اگر دل کسی را به درد آورد در پی آن است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی می

کند .

ث ) ثابت قدم و پراراده و در هر کاری ولی گیرا است خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او

بلند است و هرگز محتاج نخواهد شد .

ح ) خوش اخلاق و با محبت ، او همیشه از دردشکم رنج می برد و این بیماری هرچند وقت

یکبار به سراغ او می آید چهره او یا سیاه چهره و قوی استخوان یاسفید پوست و بزرگ اندام .

ج ) خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه می دارد و اغلب در بحث و جدل و

جنگ به پیروزی می رسد

خ ) زیبا با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و مدام سعی می کند که رزقش زیاد شود

فردی است تنبل و در کارها و باید این کاررا ترک کند تا در زندگی موفق و پیروز شود .

د ) پرفکر و بشاش و زیبا چهره و جنگجو است وقدر مال دنیا رانمی داند و همیشه در حال

ولخرجی است .

ز ) با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است گاه از بیماری در ناحیه سر وزانو در عذاب

می افتد و نسبت به زندگی دلسرد می شود .

س ) پر استعداد و با سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور است

هر کاری که میل داشت انجام می دهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر می برد . در

نظر دیگران پر هیبت است .

ش ) مشفق و مهربان ، جنگجو و عصبانی ، خونگرم ، زبان او تلخ است . اگر زبان خود را نگه

دارد از بلا محفوظ می ماند و بسیار لجباز است .

ص ) حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را از او در میان بگذارد سریع باور می کند .

نترس و با محبت و همیشه در حال ترقی و تفکر است .

ض ) خوش اخلاق ، زیرک و دانا ، کینه توز ، نگرانی خود را در ظاهر بروز نمی دهد ، کمان ابرو

دارد و در کارها بسیار دقیق است و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند او فردی زرنگ است .

ط ) پاک و خوش اخلاق و خوش گذران و خونگرم و پیراهن سیاه براو خوش یمن است .

ظ ) ظاهر و باطنش یکی است و خشک و مقرراتی است و اطرافیان پشت سراو بدگویی می

کنند در اعضای بدن خالی دارد که نشان اقبال است .

ع ) بلند مرتبه و پرگذشت ، خوش اخلاق ، بخشنده ، مقرراتی ، خشک ، او هرگز قدر مال دنیا

را نمی داند متعصب و در اول زندگی رنج بسیاری می کشد زیرا قدر مال دنیا را نمی داند .

غ ) با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس ناامیدی می کند گاه در فکر فرو می رود و به

گذشته و آینده خود می اندیشد ، زندگی را با صلح و صداقت دوست دارد .

ف ) آتش مزاج و تند خو ، زیبا چهره ، جنگ جو ، خون گرم ، نترس ، هرچند وقت یکبار مریض

می شود در زندگی چند بار شکست می خورد ولی در آینده به مقام و منزلت خوبی می رسد .

ق ) توانا ، زیرک ، دانا ، و درهرکاری نقشه بسیار می کشد و موفق می شود هم زییابست

وهم خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد می کند .

ک ) خوش اخلاق ، زیرک ، دانا ، خشک و مقرراتی ، زبان او تلخ است قادر است با یک کلمه

حرف ، دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت است

ل ) زیبا چهره ، خوش اخلاق ، یکدانه ، همیشه جدایی اختیار می کند و غرور خاصی دارد قدر

مال دنیا را نمی داند .

م ) با محبت ، خون گرم ، و نترس ، همیشه اطرافیان پشت سرش بدگویی می کنند و در روبرو

از او تعریف می کنند . فردی است خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود در

تمام کارها تقاضای کمک می کند . گاه تنبلی می کند

 ن ) خوش اخلاق ، کینه توز ، دم دمی مزاج است ، گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات

مقرراتی وخشک می شود همچون قاضی است و در حقوق خود و دیگران به میزان برخورد

می کند

 ی ) پرفکر و زیبا و با هرکس درافتد بر او غالب می گردد . دم دمی مزاج است و گاهی بسیار

خوب و گاه خشک و مقرراتی است . او فردی است چهارشانه و از مریضی شکم گاه گاهی

رنج می برد .

هـ ) همیشه اطرافیان را امرونهی کند و زیبا چهره و تند خو و آتشی مزاج وطبع او گرم است

 و ) به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور می شود و پشت سربدگویی می کنند

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت23:58توسط هیچکس | |


 
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

        جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود

               فردا که قیامت آشکارا گردد

                 هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود...
 
 
 
 
به داد گريه ها برس،سهم غزل ساز دلم
اسير دست قفسه ،نغمه ي پرواز دلم

بيا و زنده كن منو،اين منه بي ترانه رو
تو بغض من زمزمه كن شعرهاي عاشقانه رو

بيا منو آشتي بده با خاليه غربت من
سكوتم و دوره نكن،خستگيامو خط بزن
 


 

 
 
 
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

        جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود

               فردا که قیامت آشکارا گردد

                 هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود...
 
 
اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بحر رنج است


گر عاشق شدن پس يك گناه است

دل عاشق شكستن صد گناه است
 
 

 
عشق یعنی در جهان رسوا شدن 

                       عشق یعنی مست و بی پروا شدن

                                     عشق یعنی سوختن یا ساختن

                                                     عشق زندگی را باختن یعنی

                                                                                            عشق یعنی....
 


 

عشق حقیقی آن نیست که طالب زیبایی باشد.

عشق واقعی و زیبایی واقعی یعنی هوس معتدل

                                              فکری آرام

                                                    قلوبی به تساوی آمیخته به محبت

                               یا آتشی ملایم که هرگز خاموش نمی شود.

همین وبس

 


 

اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و تو ست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

 



 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت13:21توسط هیچکس | |

 

CheerleaderCheerleader سلامCheerleaderCheerleader

Cheerleader

نمیدونم چرا اینقدر از آمدن ماه رمضون خوشحالم

شاید واسه اینکه پارسال

حاجتمو گرفتم..

ماه رمضون گذشته عجب ماه رمضونی بود

به چشم خودم یه نشونه دیدم

جواب اون همه گریه و دعا رو شنیدم

...

درسته ما آدما  وقتی به نفعمونه حقیقت رو قبول میکنیم

منم مثل همه گفتم نه حتما اتفاقی بوده

....

اما هروقت بهش فکر میکنم

خدا رو با همه وجود حس میکنم

 

الانم واسه همه اونایی که دلشون گرفته

فقط یه حرف دارم...

ماه مهمونی خدا  اومده

....

صاحب این مهمونی بی هیچ منتی  هرچی بخوای بهت میده

...پس یادت نره

بهترین فرصته

واسه منم دعا کن

......

خداجونم شکرت

خواسته ی من ازت اینه:

For Youسلامتی و شادی و خوشبختیFor You

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت15:12توسط هیچکس | |

 

 

مهربانم، ای خوب! 
یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....

 
مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،

هر کجایی هستی،

به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

 
مهربانم، ای خوب!

 یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رؤیایش را،

به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

 
مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!


مهربانم، ای یار،

یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح،

گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت14:1توسط هیچکس | |